تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۹جمعه صبح ساعت هفت و نیم دیدم گوشیم داره زنگمیخوره.برداشتم دیدم یکی از رفیقامه.یهو گفترابین مادرم رفت!!مادرش مریض بود یه مدت وفوت شد.باورم نمیشد.جمع و جور کردم و به بقیهرفقا اطلاع دادم و رفتیم برای خاکسپاری.رفتن به خاکسپاری همانا و تکرار شدن تصاویر۶ ماه پیش یه طرف.بازم همون اتفاقات و جادادن یه آدم دیگه توی قبر و خاک ریختن روش.دلم برای این رفیقم خیلی میسوزه.هیچکس رونداره.زنش هم افتاده بیمارستان و به معنایواقعی کلمه بی کس و تنهاست.سعی میکنمتنهاش نذارم.فوت شدن پدرم باعث بفهمم آدما به همدلی وهمزبونی نیاز دارن و باید کنارشون بود و کمکبهشون کردم.جایی که صبحها میرم پر از آدماییهکه عزیزی رو از دست دادن و تمام سعیم رومیکنم به هر نحوی کمکشون کنم.
ارسال توسط رابین
برچسب:
نویسنده: نیکا ابراهیمی
تاريخ: پنجشنبه
1 شهريور
1403 ساعت: 12:39